قطار !

١- خانومه از راه نرسیده منو هل میده و سوار اتوبوس میشه. وقتی سوار شدم نذاشت کنارش بشینم، گفت جای کسیه‌!!! نشستم صندلی عقب! اتوبوس که راه افتاد برگشت و با لهجه ی غریبی که نمی دونم مال کجای کشور بود پرسید: خانوم باید بلیط بدیم یا پول؟ من تا حالا از این قطارا سوار نشدم ! پیاده که می شدم هی می خواستم ازش بپرسم خانوم جایی که می خواهید پیاده شید میدون ولیعصره یا میدون اصلی یه شهر دیگه؟!

٢- دلم کادو می خواد که ندونم توش چیه ! بعد که باز می کنم زبونم از خوشحالی بند بیاد !:دی !

٣- چرا وقتی از سفر میام باز کردن چمدونها و گذاشتن وسایل سر جاشون میشه یکی از سخت ترین کارهای دنیا؟!

۴-دلم سفر می خواد ! سفر که نه ،کوچ !کوچ به یه جای بهتر، یه جای متفاوت.تصور می کنم در زندگی قبلیم یه دختر کولی بودم که وسایلش توی کوله پشتیش جا میشه و با سگش و دوستش و یه دوچرخه قراضه ساعتها توی جاده ها راه میره و راه میره ! بعد وقتی پولش ته می کشه توی اولین روستا یا شهر می مونه و میرقصه و می خونه و کلاه می چرخونه و به مقصد بعدی فکر می کنه !

پ.ن : مسافر کوچولوی راضیه از راه رسید . یه دختر بی نهایت ظریف و ملوس وناز ! اسمش شد زهرا.

/ 6 نظر / 10 بازدید
ايليا

سلام از خواندن وبلاگ شما بسيار لذت بردم. اي كاش منم قلم شما رو داشتم [گل] موفق باشيد [گل][گل][گل][گل]

هاله مامان ارشیا

والا ما هم دلمون هدیه میخواد اما کی میخره برامون[نیشخند] سلام خانم خانما خوبی؟ چه عجب به ما سر زدی ؟[متفکر] کجا بودی عزیزم؟ وبلاگ ارشیا خیلی وقته خصوصی شده[ناراحت]

سحر

ممنون که بهم سر زدی[لبخند] از آشنایی با شما خوشحالم[پلک] ولی من بعد از سفر عاشق جمع و جور کردن چمدونها و جابجایی وسایل تازه هستم[نیشخند]