آخ بابا...

امروز 22 تیر لعنتی است. روز سفر بابا، آغاز دلتنگی های من... هشت سال گذشته و من حس می کنم خیلی خیلی بیشتر از اینها گذشته. انگار بابا مال یک زندگی دیگرم بوده، مال سالهای دور ، و هنوز جای خالی چیزی در زندگی ام حس می شود، یک حفره ی هولناک از جای خالی مردی که نه فقط پدر من، که تنها کسی بود که توی دوست و آشنا و فامیل هر مشکلی پیش میامد همه سراغش می آمدند... آخ بابا، بابا، چقدر پنجاه و سه سال برای آدمی مثل تو کم بود....هشت سال پیش این موقع هنوز بیمارستان آتیه بودیم، تازه خبر را شنیده بودیم و یک فامیل دور و برمان بود و ما بال و پر میزدیم، وای خدا، من واقعاً فکر می کردم همین لحظه بدون شک می میرم، اما نمردم! زنده ماندم و مات و مبهوت به روزهای تاریک بعد بابا نگاه می کردم، چقدر سخت بود، چقدر تلخ بود، چقدر سیاه بود. اون روزها فقط دلم می خواست چشمام رو ببندم و وقتی باز می کنم ببینم چند سال گذشته، دو سال، پنج سال، هشت سال، بیست سال، پنجاه سال... حالا هشت سال گذشته، زندگی جریان دارد، بلد شده ایم بدون تو زندگی کنیم، بلد شده ایم با حسرت روزهایی که بودی کنار بیاییم، تف به این زندگی بابا.... یکسال بیشتر است که سر مزارت نیامده ام، آنجا را دوست ندارم، تو آنجا نیستی، تو همینجایی، توی خانه ی خودمان، پیش مامان، پیش ما، وقتی دور هم جمع می شویم ، وقتی سفره ی شام می چینیم، وقتی مهمان می آید، وقتی دخترک شیرین زبانی می کند، تو توی خانه هستی، من به آن سنگ مرمر سیاه هیچ اعتقادی ندارم بابا....

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسمان

خدا بیامرزتشون روحشون شاد باشه

جاسمین

azizam mifahmam chy migi..man ham bavaram nemishe 8 saal zendegie bad az bedoone pedaram ro daram tajrobe mikonam..pedare man ham dar senne 51 salegi in donya ro tark kard[ناراحت]

خواننده خاموش

خداوند روحشون رو قرین رحمت و دل پر مهر شما رو سرشار از آرامش کنه.

زهره

پدرمادرا توقلب بچه هاشون جادارن منم هیچوقت قبرستون دوست ندارم اونجا خاطره های بدن ، خاطره های خوب گوشه ذهن و دلمون ابدی هستن خدا مادر و همسرو فرزندت رو برات حفظ کنه

جوجوک

جهت شادی و آرامش روح پرفتوحشون صلوات اللهم صل علی محمد و آل محمد

امروز من

سلام منم حتی وقتی فکر رفتن مادرم رو میکردم از وحشت میلرزیدم اما الان همه چیز رو باور کردم ..رفتنش رو و غصه هاشو دیگه زیاد هم گریه نمیکنم و همیشه به خودم میگم ای بی عاطفه خودتو نشناخته بودی که چقدر زود فراموش میکنی

طلا

ستاره...منم از این تابستون لعنتی بیزارم...دلتنگی های من برای بابا 19 ساله شد...[ناراحت]

ﻣﻴﻨﻮ

اﺷﻜﻢ ﺭﻳﺨﺖ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺧﺪا ﺭﺣﻤﺘﺸﻮﻥ ﻛﻨﻪ ﺳﻦ و ﺳﺎﻟﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻦ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻭﺩ .......ﻫﺮﭼﻲ ﺧاﻛﻪ اﻳﺸﻮﻧﻪ ﺑﺎﻗﻲ ﻋﻤﺮ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﮔﺎﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﺭﻭﺣﺸﻮﻥ ﺷﺎﺩ

نازی

سلام خانومی. من تازه با وبلاگت آشنا شدم و از روحیه و خصوصیات اخلاقی ات خیلی خوشم اومد. مقداری از آرشیوت رو خوندم. پستات به آدم انرژی میدن.ولی هر چی گشتم تو وبت عکسی از ستیا جون ببینم، نبود. خدا روح پدرت رو هم قرین رحمت کنه.