1- یازده دوازده سال پیش، وقتی من دانشجوی سال یک یا دو ی کارشناسی بودم، خونه ی مادربزرگ پدری ام روبروی یک خوابگاه دانشجویی متاهلی بود. در واقع توی اتاق خواب مادربزرگ که می ایستادی حیاط و ساختمان خوابگاه را -که آنور کوچه بود- راحت می دیدی. ایستاده بودم کنار پنجره و توی خیالات خودم بودم. دم غروب بود و یکی از پنجره های خوابگاه روشن و بدون پرده بود، یک دختر جوان با یک تیشرت و شلوار ساده و موهای دم اسبی پشت پنجره داشت کار می کرد، کاری مثل ظرف شستن یا مثلا پوست کندن سیب زمینی برای کتلت شام دو نفره خودشان !‌ یک لحظه دلم خواست کاش او، من بودم، که خسته از دانشگاه با همسر همکلاسی ام برگشته ام و می خواهم شام بپزم و جلوی تلویزیون کوچکمان سفره بندازم و حرف بزنیم و شام بخوریم و با هم تمرینهای کلاس روز بعد را حل کنیم. تمام آن غروب نوزده بیست سالگی پریشب جلوی چشمم آمد، وقتی داشتم شام درست می کردم و چشمم خورد به پرده بالا رفته ی آشپزخانه....

2- چهار پنج سال پیش بود، با همسرم صبحها هم مسیر بودیم تا به محل کارمان برسیم. پشت چراغ قرمز بودیم که یهو از ماشین جلویی ما خانمی از پشت فرمان بیرون پرید و در عقب را باز کرد و بچه ی هفت هشت ماهه ی خوردنی را از صندلی کودک در آورد و برد جلو توی بغلش! یک لحظه دلم خواست جای او بودم، که از پشت فرمان بیایم کودک هفت هشت ماهه ام را بغل کنم و ببرم جلو که ناآرامی نکند، که زیر گردن سفید و تپلش را ببوسم و غش غش بخندد و چراغ سبز شود و من سریع پشتی صندلی کنارم را بخوابانم و بچه را بگذارم روی صندلی و فرمان را جا بزنم و همینطور که دارم بلند بلند قربان صدقه اش می روم به سمت مهد کودک دم شرکت برانم ! تمام شیرینی قصه ی آن روز صبح را زیر زبانم حس کردم وقتی پشت همان چراغ قرمز ایستاده بودم و دخترک هفت هشت ماهه ام توی صندلی اش پشت سرم نا آرام بود و مجبور شدم توی آن فاصله ی 115 ثانیه ای بروم بغلش کنم و ببوسمش و آرامش کنم و روی صندلی کنارم بنشانمش....

3- هنوز هم تصور می کنم، هنوز هم آرزو می کنم، وقتی پیرمرد و پیرزنی را می بینم که کنار هم آرام آرام قدم می زنند و لابد رفته اند نانی بخرند و میوه و شیرینی برای عصر که دختر و داماد و نوه شان به خانه شان می آیند و لابد دارند شیرین زبانی های نوه ی کوچولوشون رو برای هم تکرار می کنند و می خندند و سر راه برای او هم هدیه ای می خرند و قرار میگذارند شام نگهشان دارند و برای نوه کوچولو حتماً ماکارونی هم که دوست دارد درست کنند....

4- خدایا متشکرم، بخاطر آرزوهایی که حتی بر زبان نیاوردم و تو فهمیدی، بخاطر اینکه به من فهم نعمتت را دادی، بخاطر اینکه به من شعور تشکر را داده ای، بخاطر روزه های سخت و لذتبخش هفده ساعته ای که می توانم بگیرم (و خیلی ها نمی توانند)، خدایا متشکرم، که اینقدر بزرگمنشی و اینقدر بخشنده.....

/ 12 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ﻣﻴﻨﻮ

ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺗﻮ ﻻﻳﻖ ﺑﻬﺘﺮﻳﻨﻲ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻢ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻣﻴﺨﻮﻧﻤﺖ ﻣﺎﻫﻲ ﺗﻮ ﺧﺎﻧﻮﻡ و ﺧﻮﺵ ﻗﻠﺐ اﻣﻴﺪﻭاﺭﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ اﺭﺯﻭﻫﺎﺕ ﺑﺮﺳﻲ

ماری

سلام اتفاقا همین دیروز داشتم فکر می کردم چیزهایی که الان دارم یه روزی آروزی داشتنش رو می کردم. مرسی واسه یادآوری

اسمان

خیلی خوبه گاهی یاد نعمتهایی که داریم باشیم ممنون که به خاطرم اوردی

sepid

خیلی وقته می خوندمت ولی پیامی نزاشته بودم. این دفعه رو دیگه نتونستم چیزی نگم. خیلی خوشم اومد، هم از تصوراتت که خیلی شبیه تصورهای خود من هست. و هم از تشکر قشنگت از خدا. عالی بود و من شک ندارم که با این تصورات و این روحیه ات ، بهترینها دوباره هم نصیبت خواهد شد .

آزي خواننده خاموش

با خوندن متن قشنگت لبخني به اين پهنا :) روي صورتم پديدار شد.

آزي خواننده خاموش

با خوندن متن قشنگت لبخني به اين پهنا :) روي صورتم پديدار شد.

طلا

ستاره این آرزوی آخری اگه بشه خوب میشه....دور و برم پره از مادربزرگهای تنها...کاش این آرزو هم مثل قبلیها محقق بشه...[ناراحت]

ستیکا

ای جووووونم... ستیکا وقتی این نوشته را خواند سر بندگی فرود آورد و یک سپاس بزرگ به این خدا کرد... به جز بخشش و لطف خدا، مطمئنم این لیاقت تو بوده و برای به دست آوردن آرزوهات خیلی تلاش کردی...[گل] سلامت باشید همیشه...

فاطمه

چه قدر نوشته ات قشنگ بود چه زیبا خدا رو شکر کردی [قلب]

زهره

سلام آبجی ..انگار از زندگی باهمسرت و خونوادت راضی نیستی یاخسته ای که حسرت دیگران رو میخوری.. یه چیزی بهت بگم به عنوان یه خواهر : هیچ وقت،هیچ وقت زندگیتو فدای کارت نکن ... برای کارت اونقدر خودتو خسته نکن که خستگیات بمونه برا همسر وبچه هات... الگوی من و تو حضرت فاطمه زهراست آبجی خوبم... از نا امیدی ننویس ... زن موفقی میخوای باشی باید محکم باشی و با انرژی... نذار هیچی جلوتر از خونواده ات،همسر وفرزندت قرار بگیره امیدوارم لحظه هات پرازشادی وامید باشه التماس دعا عزیزم...