باران می بارد

واسه یه آدم دَدَری همین بس که بهش بگن نمی تونی بری مسافرت! حتی اگه فقط یه ساعت توی هواپیما باشی و توی مقصد هم از پیاده روی و گردش بیرون شهر خبری نباشه!ناراحت از دو ماه قبل قرار بود آخر این هفته شیراز باشیم واسه یه عروسی که من خیلی خیلی دوست داشتم توش باشم! تا همین 10 روز پیش هم توی فکر خرید لباس و رزرو آرایشگاه و اینا بودم که یهو همه کاسه کوزه مون ریخت بهم! البته به من باشه که میرم! یعنی به نظر خودم دکتره زیادی شلوغ کرده و حالا من می خوام برم اونجا چی کار کنم توی این سه روز که واسه نی نی ضرر داشته باشه! ولی از یه طرف هم با این پروازهای درب و داغون داخلی میگم یه درصد هم به ریسکش نمی ارزه و اگه طوری بشه وجدانم و دور و بری هام یه عمر ولم نمی کنن! خلاصه که شیراز و عروسی پرررررررر! مث اینکه کلا قسمت نیست خودمون رو واسه فامیل شوهر لوس کنیمنیشخند . حالا نمی دونم چیم شد یه دفعه جو فداکاری و اینا هم بهم دست داد و به محمد گفتم تو برو و هم عروسی رو شرکت کن و هم خانواده ات رو ببین و برگرد، حالا که میخواد بره دنبال بلیط همش میگم ایشالا گیرت نیاد که داری بدون من میری، حالا که اینجور شد منم بدون تو میرم شمال!!!!!!! اینم هی میگه خوب نمیرم اصلاً، میگم نه!!!!برو!!!!!!برو خانواده ات رو دو روز ببین!!!!! (ته دلم می خواستم از همون اول بگه نه چون تو نمیای منم نمیرم!پررو نگفت اما! حقش هست حالا حالشو بگیرم؟!عصبانی)

آخر این ماه هم می خواستم با خواهرم برم دوبی که حالا اون رو هنوز نمی دونم برم یا نه! کلی از خریدای سیسمونی مونده که بهترین وقت آخر همین ماهه که برم و قالش رو بکنم.... خلاصه تا عید فکر کنم توی خونه تشریف دارم و از دَدَر و سفر خبری نیستگریه

اما یه چیزی که این محدودیتها رو فابل تحمل می کنه لذت عمیق تکون خوردنهای یه موجود زنده است توی وجود آدم. یعنی من اصلاً فکر نمی کردم اینقدر این تکون ها و ضربه های ظریف و ریز شیرین باشه. وقتی می بینی 5 دقیقه تند تند بالا و پایین می پره و می فهمی داره سکسکه می کنه وروجک، وقتی تا 10 دقیقه از غذا خوردنت نگذشته یکی اون تو اعلام می کنه که آخ جون بالاخره غذا رسید،.....می دونم که یه روز دلم برای این لگدهای کوچولو تنگ میشه.... این روزای بارونی و ابری که توی خونه ام خیلی دلم می خواست الان بدنیا اومده بود و می گرفتم می چلوندمش و از صدای غش غش خنده اش یادم می رفت که چقدر آدم توی روزای ابری دلش می گیره................

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروغ

حالا امساله رو تحمل كن، از سال ديگه چندين و چند صد روز بارني فرصت چلوندنش رو داري ليدي! مسافرت رو هم كه ديگه ني ني كوچولوي خونه از هر دري مياد تو، مسافرت از همون در ميره بيرون! اما واقعا حس كردم اون چند تا جمله ي آخرت رو كه درباره ي سكسكه كردن و غذا خوردنش بود! ايشالا خوش قدم باشه براتون! راستي تولدش كي ميشه؟

بهناز

خداروشکر ما یه کم از این احساسات مادرانه ات هم دیدیم . خیالمان راحت شد. حالا وقت چلوندنش هم می رسه[نیشخند]

عروس و دوماد

ستاره جان ماشالله یه کم تحمل کن حالا که تو حامله شدی همه مسافرت و مهمونی ها داره پیش میاد عزیزم میشه ازت بخوام اسم و آدرس دکتر زنانی که میری رو بهم بدی ازش راضی هستی؟ خانوم هست؟ کدوم بیمارستان ها عمل میکنه (البته خصوصی) مراقب خودت باش

شكيبا

ايشالله راه باقيمونده رو به سلامت طي كني عزيزم[ماچ]

هنا

چی بگم والله! من ساکت باشم فکر کنم به صلاح هردومونه[نیشخند]

سیما

سخته ها! آدم کلی بشینه برنامه بریزه بعد یهو همش دود شه بره هوا...خدایی سخته...اونم تو قوم شوهر!...بعد سخت ترش هم این که شوهره هم بره! من بودم که جگرم آتش می گرفت! تو از بس که صبوری به روی خودت نمیاری...ولی...ولی...از همه غیر قابل تحمل تر کنسل شدن سفره تا مدت های مدید! وای ستاره! میخوای چیکارکنی؟ تازه نی نی بیاد باید یه مدتم پابند اون بشی تا یه کم جون بگیره و بشه آدم حسابی.....خداییش سخته ![شرمنده]

هنا

سیما بیچاره همدردی کرده باهات گفتی روحیه ات ضعیف شده منم که این ورکی میگم که بشین بچه اینقدر غرغر نکن ناز نریز بازم میگی کم تشویقم می کنی! میخوای اصلا تو بگو ما همونو بگیم بهت حالت خوب شه[چشمک][زبان][نیشخند] * فحش هم آزاده اگر خواستی در جواب کامنتم بدی. چون حامله ی اشکال نداره[قلب]

مرضیه

نمی اپی [سوال][چشمک][خجالت]میگم راستی هوا افتابی شد حسابی ها ...دیگه دلتنگ نشووو[مغرور]

مری

سلام من اولین باره میام وبلاگ شما امیدوارم سالم و سرحال باشی عزیزم من هم تازه فهمیدم حامله هستم اما از الان حولم و دلم میخواد زود به دنیا بیاد جیگرشو بخورم

مرضیه

سلام ستاره خانوم چی شده ...به خدا منو حداقل نگران کردید موظبه خودتون باشین[ماچ][ماچ]راستی عیتون مباااااااااااااارک