حس و حالم دقیقا همینه!

هی می خوام اینجا دیگه غر نزنم اما نمیشه. به کلی دلیل ببر خشمگین درونم بیدار شده و کمین کرده که از چشمها و دهانم بپره بیرون و هرکی جلوش باشه رو با بی رحمی تکه پاره کنه ! عصبانی و شاکی و دلخورم و منتظر بهانه که فوران کنم، داد بزنم و بد و بیراه بگم، و حساب کن با چه سختی مهار خود واقعی ام رو در دست گرفتم تا لبخند بزنم ، که صبور باشم و هی به خودم نگم گور جد و آبادشون، ول کن برو!

مهم: مسئله کاری است، نه خانوادگی!

مهم تر: این وسط فقط فکر کردن به پریچه ی شیرینم آرومم می کنه...

یادم نره : دیروز هشتمین سالگرد عقدمون بود. دامادِ آن روزها اومد دم شرکت رفتیم یکساعتی با هم بودیم و بعد از ناهار برگشتم شرکت. خدایا ممنونم که هنوز مثل همان روزها بی دریغ دوستش دارم.

دلم یک تنوع بزرگ می خواد. دلم یه جای جدید برای زندگی و کار می خواد، کاش پیشنهاد کیش رو قبول می کرد..... دلم یه سفر طولانی می خواد، دلم گناه دارهناراحت

خودم می دونم چم شده، "توفیق" خونم پایین اومده، برای من که هر چند وقت یک موفقیت عمده تحصیلی و کاری و ... داشتم این روند استهلاکیه. باید یه کاری کنم برای خودم.....

/ 16 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ﻣﻴﻨﻮ

ﺩﻭﺭ اﺯ ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻪ اﺧﻪ ﺗﻮ ﻧﺎاﺭﻭﻣﻲ ﻣﻴﻜﻨﻲ و ﻫﻲ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﺟﺪﻳﺪﻱ! ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺵ ﺷﻜﺮ ﻛﻦ اﻟﻜﻲ ﭘﻴﭻ ﻧﺰﻥ[ماچ]

ﻣﻴﻨﻮ

ﻗﺪﺭ ﺷﺎﺩﻱ و ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ اﺕ ﺭا ﺑﺪﻭﻥ اﺯ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺳﺘﻴﺎ ﻟﺪﺕ ﺑﺒﺮ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺧﻮﺩﺧﻮﺭﻱ ﻧﻜﻦ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺵ اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﻛﻦ

هنا

من فکر کنم این مینو خانوم منظور بدی نداشته (گفته دور از جونت) چون یه وقتا من هی به خودم میگم چته آخه؟ دیگه چی میخوای از زندگی؟

هنا

وای خدا رو شکر که خوب شدی! برای منم دعا کن! من هم ساعتی نیست که هی غر نزنم، هی به غرم تشر نزنم و خلاصه وضعیتی درونم! کی بشه این حالته خدایا همین فرمون خوبه قربونتمون پایدار بشه[چشمک]

هنا

تو چرا نیستی ادم چت کنه باهات؟ آره راست میگی....چه روزهای تلخی بود. ولی چرا وقتی هجوم میارن این حالتها نمی تونیم جلوشون وایستیم درست؟ الان من ته ته دره ام، به بچه هام که نگاه می کنم البته همه چیز می پره و دود میشه اما باز تنها میشم هی فکر و فکر و فکر مزخرف هجوم میاره بهم، نمی دونم شاید بازم نزدیک اون هفته کذاییه، شاید باز اول مهره، شاید و شاید!

هنا

آره ما سخت می گیریم، می دونی چرا؟ آخه مثلا فکر می کنیم اگر اونطوری بشه خوب میشیم ولی اونایی که قبل از ما اونطوری شدن حالشون از ما بهتر نیست، باز اونا هم به یه چیز دیگه فکر می کنند، این شاخ غول شکستن رو باید از تو خونمون تصفیه کنیم! چطوری ولی؟

طلا

همه اینا رو ولش ستاره....همون یه ساعتی که با عشقت بودی با تمام وجود بسه...دم رو غنیمت بدون...بی خیال پیشرفت و کار و تحصیل و....خسته شدیم از بس از همین لحظه لذت نبردیم...[قلب]

زهره

ستاره ازوقتی متنتو خونده بودم تا همین الان که کامنتای دوستاتو خوندم حالم بود و داشتم به عدم توفیقهام و روزمرگیهام فکر میکردم کلی الکی الکی دپ زده بودم به یاس فلسفی رسیدم دختر خوشحالم که حالت بهتره(از جوابات به کامنتات حدس زدم) قدر این دوستارو بدون که حالتو خوب میکنن من خیلی تنهام هیچ توفیقی هم نداشتم و کلی معمولی بودم و هستم........ شاد باشی ولی کلی حرفاتو میدوستم کاش میشد باهم بچتیم ببوس ستیا نازنینتو از داشته هات لذت ببر

انا

منم خیلی این جوری میشم.اصلا گاهی افتضاحه وضعیتم.بعد دور و برم رو نگاه میکنم و میبینم هر کس یه جوریه که انگار از خودش راضی نیس. مثلا یکی از دوستام داره فوق دکترا میخونه و رفته ژاپن قبلش هم واسه دکتراش آلمان بود.اما شاید باورت نشه همچین دختری دیگه الان تو 30 سالگی بزرگترین دغدغه زندگیش ازدواجه[خنثی].یا مثلا اون یکی ازدواج کرده داره کار میکنه بعد بچه دار نمیشه و دغدغه اش شده بجه دار شدن و زیاد از این موارد میبینم.... من خودم حالم از تو خیلی بدتره اما اینا رو گفتم که بدونی تو هر موقعیتی از زندگی بودی یه سری چیزا میشد دغدغه بزرگ زندگیت...

هنا

نه بابا دیوونه! اصلا این چه فکریه آخه؟ اون پ.ن از اول بود بعد هم هرکی منظورش باشه تو نیستی[قلب][ماچ]