افکار جمعه ای!

جمعه شب که میشه به خودم میگم فردا یه روز جدیده، از فردا یه هفته ی پرکار شروع میشه، من صبحها زود بیدار میشم و تا دخترک خوابه ساعتهای مفیدی خواهم داشت، حتماً دنبال کارهای مدارک دانشگاهی ام رو خواهم گرفت و حتماً یه دور کامل خونه رو با بخارشوی تمیز می کنم و شیشه ها رو هم بخارشوی می کشم، کلی درس می خونم کلی از کارهای عقب مونده ام رو توی این هفته سر و سامون میدم، رژیمم رو رعایت می کنم و حداقل یک کیلو کم می کنم تا آخر هفته ی بعدش.....بعله! با این برنامه ها می خوابم و تقریباً هیچ کدوم از موارد بالا رو انجام نمی دم و دوباره هفته ی بعد.....ایندفعه این فکرها رو اینجا نوشتم ببینم این غول درونم خجالت می کشه و این هفته یه تکونی می خوره یا نه! 

امشب رفته بودیم دیدن نینی یکی از دوستامون. از ستیا حدوداً 3 ماه کوچیکتره و ما هر دفعه خواستیم بریم یه اتفاقی پیش اومده و نرفتیم تا امشب. از وقتی برگشتیم فکرم مشغوله، این دوستای ما در واقع دوستان و همکاران من بودند و بعد با محمد هم دوست شدند و بخاطر اینکه خیلی خط فکری و مدل زندگی هامون مثل هم بود دیگه رفت و آمدهامون خانوادگی شد و از همنشینی باهم لذت می بریم همیشه. جالبه که نینی اونا هم دختره و دوران بارداری و بچه داریمون هم همزمان شد. بعد از تولد نگین کوچولو من زیادتر باهاشون تماس می گرفتم و هرطوری می تونستم کمک می کردم، هردفعه صدای این دو تا داغون بود؛ می گفتن نگین تا صبح بیدار بوده و گریه کرده! می گفتم بابا مگه میشه؟ خودش چقدر جون داره مگه؟ می گفتن حالا بیا ببین خودت! یعنی باورتون نمیشه امشب توی اون دو ساعتی که ما خونشون بودیم این بچه جمعاً 5 دقیقه ساکت نبود! یا پدر یا مادر نوبتی توی اتاق داشتند این فسقلی رو می گردوندن تا بلکه چشماشو روی هم بذاره ولی مگه می خوابید؟ جیییییغ می کشید ها! و بعدش گریه های طولانی! دوستامون توی این حدودا 4 ماه کلی پیر شدند به خدا. مریم بیچاره که دچار افسردگی و زخم روده شده از فشار عصبی و غذا نخوردن طولانی و بی خوابی. رضا هم همینطور، تازه اون بیچاره که تا صبح بیداره و بعدش گیج و ویج میره سر کار تازه! خیلی دلم سوخت، طفلی ها هیچ لذتی از این بچه نمی بردن، فکر کن مریم می گفت من صبحها با استرس می پرم از خواب که این الان می خواد بیدار شه و گریه کنه!!!! توی این مدت از خونه در نیومده، حتی خونه ی مامانش نرفته، یعنی نمی تونه با این بچه بره جایی. بجز آخر شبها که با رضا میبرن توی ماشین اینقدر دور می زنن تا بلکه خانوم رضایت بده دهن و چشماشو ببنده و بخوابه! فقط خدا رو شکر که سالمه و این گریه ها مقتضای روحیه اشه، کلاً حال می کنه گریه کنه این خانوم کوچولو! 

اون مدتی که اونجا بودیم ستیا با یه اسباب بازی کوچولو که براش برده بودم و شیشه اش و پستونکش سرگرم بود و بی توجه به گریه های نگین برای خودش حرف میزد و آواز می خوند و بازی می کرد، و ما چقدر توی دلمون ازخدا تشکر کردیم بخاطر اخلاق خوب دخترکمون.....( برای نگین کوچولو کسی راهکاری سراغ نداره؟ دکتر زیاد بردنش، مشکل خاصی نداره فقط حساسیت به پروتئین گاوی داره که اونم اکثر بچه ها دارند و یه کمی رفلاکس داره که واسه ی اون دارو می خوره، مامان و باباش خیلی دارن اذیت میشن، خیلی....)

بچه ها شاید یهو تصمیم بگیرم وبلاگ رو تعطیل کنم یا رمزدار بنویسم. یه حسی دارم چند وقته که.....

/ 32 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

هی...طفلک ها...چقدر سخته من هم ماه اول زندگیم همش جیغ و گریه حسین بود الانم یادم میاد غصه میخورم و میدونم که اینجوری آدم هیچ لذتی نمیبره از بچه داری...حق دارن خیلی واقعا براشون دعا میکنم راهش حذفه کلیه محصولات پروتئین گاوی هست...بچه هم گناهی نداره مشکل داره دیگه نمیسازه بهش...دعا میکنم هرچقدر الان اذیت میکنه بعدها دختر خوب و آرومی بشه و جبران کنه این اذیت ها رو... چه حس هایی کردی؟ تعطیل ؟! دلت میاد اصلا؟ نهایت خونه عوض کن به من هم آدرس جدید بده [نیشخند] هزارماشالله به ستیای گل دختر...خدا حفظش کنه...واقعا بچه آروم داشتن نعمته...حسین هم گرسنه نباشه گرمش نباشه خوابش نیاد و دلش هم مشکل کار کردن نداشته باشه( که اکثرا داره) بچه خوبیه...می خنده و دلبری میکنه...من از حالا البته نگرانم که بیارمش ایران یهو با جمعیت مواجه بشه بترسه و بدخلق بشه تو ایرانم همه منتظرن بچلوننش...بچه ام به خلوت عادت داره...

بهناز

وای وقتی توصیفشون کردی دقیقا یاد مامان و بابای خودم افتادم . منم همیشه گریه می کردم و این طور که تعریف می کنند همیشه با مریضی دست و پنجه نرم می کردم . شاید مامان نگین موقع بارداری استرس داشته یا سرکار می رفته و استراحت و آرامش کافی نداشته ؟ عزیزم اگر خواستی رمز دار بنویسی حتما بهم خبر بده . من مشتاقانه پست هات رو دنبال می کنم.

زهرا

ستاره جون نوشته هاتو دوس دارم اگه میشه رمزدار ننویس یا حداقل نوشتی رمز به منم بده[قلب]

آیسان

وااااای چقد این پستت ترسناک بود ، بیچاره مامان و باباش ! خدا کنه فینقیل انطوری نباشه ! [اضطراب] چقد عجیبه که طفلکی سالمه ولی انقد گریه می کنه ؟!!! البته خوب یکی از همکارای منم تعریف می کرد بچش تا 3-4 ماهگی شب تا صب باید تو بغل گردونده می شده ! نه ! رمز دار بنویس ولی نرو ! [ناراحت] پلیــــــــــــــز !

ترانه

سلام ستاره جان.من از خواننده های خاموش وبلاگت هستم.اما به دلیل مشغله کاری فرصت کامنت گذاشتن ندارم.بخاطر وجود نازنین ستیا کوچولو بهت تبریک میگم.من از وقتی که یادداشت خاور خانومو گذاشته بودی حدود 2سال پیش خواننده ات هستم قسمت شد هفته ژپیش رفتیم خاور خانوم.عالی بود دستت درد نکنه.اما امروز همون چند سطر اولو که خوندم یاد خودم افتادم که پسرم همش گریه میکرد......من پزشک هستم و به محض خوندن سطرای اولت گفتم این بچه دلدرد داره وحساسیت به پروتیین گاوی.که خودت اخر سر دیدم نوشتی.ببین پسر من این مشکلو داشت از نوع خیلی شدید.استفراغهای وحشتناک ودلدرد های شدید.خونریزی میکرد روده هاش.افسردگی من تو اون روزا که کارم به روانپزشک کشیدو....خیلی جیزا که از دست دادم چون مساله برام بغرنج بود.بخاطر پرهیزای شدید شیرم خشک شد.شیر خشک خاصی بود که فقط هلال احمر داشت..... >نوترامیژن>الانم اسم کودکان داره وکلا بد مریضه....به دوستت بگو با یک متخصص گوارش کودکان مشورت کنه من دکتر ایمان زاده را توصیه میکنم بچه منو کلونوسکوپی کرد 3ماهگی رودههاش تکه تکه زخمی بودند.....روزای بدی بود اما غصه خوردن من فقط منو داغون کردواز کیسم رفت...اما میگذره

ترانه

سلام ستاره جان.من از خواننده های خاموش وبلاگت هستم.اما به دلیل مشغله کاری فرصت کامنت گذاشتن ندارم.بخاطر وجود نازنین ستیا کوچولو بهت تبریک میگم.من از وقتی که یادداشت خاور خانومو گذاشته بودی حدود 2سال پیش خواننده ات هستم قسمت شد هفته ژپیش رفتیم خاور خانوم.عالی بود دستت درد نکنه.اما امروز همون چند سطر اولو که خوندم یاد خودم افتادم که پسرم همش گریه میکرد......من پزشک هستم و به محض خوندن سطرای اولت گفتم این بچه دلدرد داره وحساسیت به پروتیین گاوی.که خودت اخر سر دیدم نوشتی.ببین پسر من این مشکلو داشت از نوع خیلی شدید.استفراغهای وحشتناک ودلدرد های شدید.خونریزی میکرد روده هاش.افسردگی من تو اون روزا که کارم به روانپزشک کشیدو....خیلی جیزا که از دست دادم چون مساله برام بغرنج بود.بخاطر پرهیزای شدید شیرم خشک شد.شیر خشک خاصی بود که فقط هلال احمر داشت..... >نوترامیژن>الانم اسم کودکان داره وکلا بد مریضه....به دوستت بگو با یک متخصص گوارش کودکان مشورت کنه من دکتر ایمان زاده را توصیه میکنم بچه منو کلونوسکوپی کرد 3ماهگی رودههاش تکه تکه زخمی بودند.....روزای بدی بود اما غصه خوردن من فقط منو داغون کردواز کیسم رفت...اما میگذره

AMIR

زندگی مشترک یعنی بردگی برای همسر یا فرزند [تلفن]

AMIR

افرین .خیلی خوبه. به شما تبریک میگم که اینطور فکر نمیکی راستی داشت یادم میرفت توضیحات منوی اصلی رو تغییر دادی [متفکر][متفکر][متفکر]

دخترک

چه بده بچه ی اینجوری[کلافه]

ملیکا

یعنی چی حس کردی؟؟؟[سوال] بیچاره پدر مادرش[نگران] چی می کشن! فکر کنم همش میگن عجب غلطی کردیماااا[نیشخند] ستیا که ماه.عسله.جیگره.بابا ستاره خانم یه عکس بذار دیگه اخه چقدر صبوری کنیم؟[پلک]