تعطیلات ...مقاله...سرماخوردگی

تیتری زدم ایندفعه ها‌!‌یعنی یکی یه نگاه به این تیتر بکنه دستش میاد من در مورد چی می خوام حرف بزنم (بنویسم؟!) الان !

خانم و آقایی که شما باشید پارسال حدودای دی ماه که آخرین ترم فوق لیسانس ما بود یه استادی داشتیم در حد چسب قطره ای رازی !(که یه بار انگشت شست و اشاره ی منو بهم چسبوند و پوست دوتاش رو کندید! چسب رو میگم ها نه استادم رو!) این استاد محترم عجیب گیر داده بود ما رو آدم کنه و باسواد تحویل جامعه بده (زهی خیال باطل) و در نتیجه ما باید حتماً برای این درس مسخره ی ٣ واحدی بجز کلی پروژه و امتحان و کار کلاسی یه مقاله کنفرانس هم تحویل می دادیم .اونم در یه زمینه ای که تا حالا به گوش مبارکمون هم نخورده بود و این مقاله هم حتماً باید دو نفر می نوشتند و استاد عزیز هم که اسم اول بودند و ... ! خلاصه من گردن شکسته با یه دختر یزدی همگروه شدم که تازه عروس بود و سرش رو می زدی دمش رو میزدی یزد بود !!!! و بدتر از همه از این اخلاقهای گندی داشت که همیشه از همه طلبکار بود و در دودره بازی روی من رو سفید کرده بود !! دردسرتون ندم ! بعد از یکسال زحمت من و دویدن دنبال این و اون و تحمل اخلاق همگروه محترم و استاد عزیز (که هفته ای یکبار متدولوژی من رو هوا می کرد) بالاخره این مقاله به یه جایی رسید و قابل ارائه شد و ۵ شنبه قرار گذاشتم برم پیش استاد که نهائیش کنیم و نمره مون رو بعد از یکسال بگیریم ! ( قابل ذکر است که همگروه جان ۵ شنبه بدو بدو !!! خودش رو از یزد رسوند که از قافله عقب نمونه و استاد یه وقت نمره ی منو بیشتر از ایشون نده و انصاف رعایت بشه !!!! آآآآآآآی لجم گرفت!) در همین راستا من بیچاره چهارشنبه نرفتم شرکت و تا شب روی مقاله کار کردم و ۵ شنبه هم از ۶ صبح تا ٢ که قرار داشتیم داشتم پاورپوینتش رو درست می کردم! و روز ۵شنبه ی عزیزم در خستگی من دود شد و تا اومدم شب یه استراحتی بکنم دو تا از دوستای نه چندان صمیمی زنگ زدن که ما الانِ الان می خوایم بیایم خونتون و تا ١٢ شب هم به مهمانداری گذشت ! جمعه هم خونه ی مامان اینا بودیم و واقعاً ‌از این تعطیلات جز خستگی برام نموند !

امروز هم از صبح که پا شدم سرما خورده ام و دائم در حال گلاب به روتون فین فین هستم و حالم جا نیست و..... و خلاصه امروز از اون روزهاست !

دلم نیومد اینو ننویسم : من که دانشجوی لیسانس بودم از سال دوم رفتم سراغ کارهای فوق برنامه و فعالیتهای خفن غیر درسی ! حسابی هم احساس سروری می کردم و رئیس بازی در می آوردم برای همه و جالب بود که خوب هم می گرفت و من کیف می کردم از فرمانروائی ‌! توی همون دوره هم کلی دوستای خوب و ماندگار پیدا کردم که بعضی هاشون توی زندگیم خیلی موثر بودند. از جمله ی اون آدمها یه پسر با نمکی بود به اسم "الف" که یکسال ازم بزرگتر بود و باعث چند تا اتفاق مهم توی زندگیم شد ( که حالا بعداً تعریف می کنم) و مهمترینش این بود که دوست محمد بود و غیر مستقیم واسطه ی آشنائی و ازدواجمون شد. بعد با این آقا همکار شدم و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و همیشه با هم خیلی خوب بودیم و چون دوست محمد هم هست رابطه ی غیر کاری هم داشتیم و عروسی و خونه مون هم میومد ... این دوست عزیزمون فردا داره میره کانادا برای دکترا و ۵ شنبه شب مهمانی خداحافظیش بود و امروز دیگه شاید آخرین بار بود که دیدمش و توی دفترچه اش براش یادداشت نوشتم... اینا رو گفتم تا به اینجا برسم که این دوست ما بچه ی فعال و باهوشی است و توی ایران خیلی دلبستگی داشت و اصلاً توی قید و بند رفتن و این حرفا نبود و حتی حاضر بود بره سربازی و بمونه ! پذیرش خوبی هم که گرفته مال پارسالش بود و می تونست پارسال بره اما نرفت. تا اینکه انتخابات برگزار شد و امید اونم مثل خیلی از ایرانی ها به باد رفت و مثل خیلی از ایرانی ها دلزده و افسرده شد و بالاخره تصمیمش رو گرفت : میرم، جائی که اینجا نیست..... و ما دوستانش و خانواده اش در حالی ازش خداحافظی می کنیم که از یه طرف دلمون برای اونهمه آرزو و دلبستگیش به ایران می سوزه و از طرف دیگه خوشحالیم که میره تا آینده ی روشن تری داشته باشه و می دونیم که ما هم به زودی باید راهی بشیم و بریم جائی که اینجا نیست.... 

/ 6 نظر / 8 بازدید
ماری

رئیسه منم همینطوری شد که رفت[ناراحت]

ستاره

سلام ستاره جون امیدوارم حالت خوب بشه و سرحال بشی تو همیشه رئیسی و سرور بابا جان [چشمک] بعدش هم اینکه من ایران رو با تمام خوبیها و بدیهاش ترجیح میدم به خاک غربت و اشلا" معتادم به این خاک اره عژیژ جون[نیشخند]

ممول

سلام با سرماخوردگی چطوری؟ بهتری؟ ستاره جون همسر من هم خیلی دوست داره که ما از اینجا بریم ولی من یه کم تردید دارم خوب چون یه مقدار وابستگیم به خونواده و ... بیشتره . ولی فکر میکنم با این اوضاع کم کم منم مجبور بشم پا روی تمام وابستگیهام بزارم . موفق باشی.

عسل اشیانه عشق

ما هم اینروزا با هر کدوم از دوستهای همسری که صحبت کردیم همشون به فکر رفتن بودن...[ناراحت] از کارای گروهی تو دانشگاه متنفر بودم! همیشه اخرش کار به گیس و گیس کشی میرسید...[نیشخند]

دنیز

سلام دوست عزیز وب خوبی داری به من هم سر بزن خوشحال میشم[گل]