هستم.... + یک توضیح خیلی مهم

همیشه خیلی از اتفاقها زمانی می افتند که آدم فکر می کنه همه چیز مرتبه و سرجاشه. مثلاَ خود من همیشه تصور می کردم یه بارداری راحت و آروم دارم و بدون سوسول بازی تا روز آخر به کارهام می رسم و آخرش هم سر وقتش یه نی نی سالم و تپل مپل به دنیا میارم و فرداش هم میام خونه! یعنی در واقع تا حد زیادی اش هم تا الانش همینجوری بود خدا رو شکر. تا اینکه توی هفته ی پیش دکترم یهو گفت که نخیر! اینقدرها هم که فکر می کنی اوضاع روبراه نیست و بچه پایینه و احتمال زایمان زودرس و نموندن بچه و کلی دردسر و .... خلاصه اشکمو درآورد! بعدش هم دستور یه عمل فوری داد برای پیشگیری از این اتفاقها!  منم که عمل ندیده و ترسووووووو! خلاصه هرچی التماس کردم به خرجش نرفت و کلی هم دعوام کرد بخاطر مسافرت ها و اسباب کشی و بهم گفت خیلی بی فکرم و بی کله ام و خاک تو سرم که هنوز مثل اسب یورتمه میرم و مراعات نمی کنم و .... .هیچی دیگه! منم دو سه روز گریه هام رو کردم و کلی وصیت به محمد که حق نداره بعد از من زن بگیره و خونه رو باید مرتب نگه داره خودش و عادت کنه به تنهایی غذا خوردن و خوابیدن و ....(همه ی اینا هم با گوله گوله اشک). صبح چهارشنبه هم با مامان و محمد با چشمای نخودی رفتم بیمارستان و زود هم پذیرش شدم و یه ربعی بیهوش بودم و عصرش اومدم خونه ی مامانم تا فرداش! مثلا هم تا آخر هفته استراحت مطلقم! در واقع اصلا عملش کاری نداشت و حتی درد و ناراحتی هم نداشت، اما همین که اسم عمل و استراحت و اینا میاد من ضعف می کنم خوب!

الان هم خوب خوبم، یه کم مراعات می کنم و بیشتر خونه ام. اما همین خونه موندن هم برای من که عادت داشتم از صبح تا عصر بیرون باشم کُشنده است. احساس بطالت می کنم، کتاب و سی دی گرفتم مثلا از وقتم استفاده ی مفید کنم اما باز هم کافی نیست، از اینکه تمام برنامه ی زندگی ام به هم خورده گریه ام می گیره و از اینکه محمد همچنان به کار و ورزشش میرسه لجم در میاد! بعد بداخلاق می شم، زِرزِرو میشم، معده ام بیشتر به هم میریزه، معجونی میشم برای خودم رفیق! فقط به خودم میگم اینا همش موقتیه، همش تموم میشه، فقط چند ماه مونده، بیشترش تموم شد....خسته ام خیلی......

توضیح خیلی مهم : یکی دو تا کامنت گرفتم توی این مدت که البته از کسایی بودن که اولین بار بوده وبلاگ منو می خوندن. بعد به ذهنم رسید که شاید یادم رفته یه نکته ی خیلی مهم رو توی این نوشته های اخیر بگم : بچه ها جون نی نی ما اصلاً اصلاً اصلاً ناخواسته نیست. اتفاقاً خیلی هم خواسته است و خواستنی! فقط یه کم با برنامه ریزی که توی ذهنمون بود مطابقت نداشت، شاید چند ماه ! این دلتنگی ها و غر غر ها ربطی به این کوچولو نداره، خودم هستم که باید با شرایطم کنار بیام و خوب همیشه شرایط اونجوری که آدم دوست داره نیست، مگه نه؟ بعضی وقتها خودمم بی انصاف می شم، می دونم!چشمک 

/ 26 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

ستاره جون الان با چشم اشکی دارم این کامنت را میزارم برام دعا میکنی؟ من دیشب وبت را ژیدا کردم و نشستم تا صبح به خوندن ارشیوت خیلی خانم هستی برام خیلی دعا کن

جیگیلی خانوم

دوستممممم [بغل] اشکال نداره عوضش وقتی نی نی جونیت بهت بگه مامان حالت خوب میشه! فکر کنم واسه همینه که بهشت زیر پاته! مراقب خودت باش خانومی [ماچ]

عسل

نازنین جون خوب شد این توضیح را اضافه کردی من هم همیشه فکر میکردم ناخواسته باردار شدی و به همین دلیل ناراحتی بچه ات را دوست نداری تازه متوجه شدم ناخواسته نبوده ولی دلیل اینهمه گریه را نفهمیدم

فروغ

مادر و دختر رو عشقه! باقي دنيا رو بي خيال!

پونه

خاله قربونش بره خب باید یه کمی واسه مامان باباشم نازکنه دیگه

موژان

ای جووووووووووووووووووووووووووووونم من که شک نداشتم و ندارم که این مامان خوشمل عاشقه جوجووووشه این غرغر ها رو هممون میزنیم خلاصه که این نی نی رو بیار ولی فکر بعدیشم باش. بچه هم بازی میخووواد بزرگ میشه یه خواهر یا برادر داششته باشه همیشه پشت هم هستن تازه اوله راهی[چشمک]

هنا

حق دارن مردم با این همه غری که تو میزنی! تازه اون یکی و بچه پر رو و اینا رو که یادته؟ خوشحالم که مجبور شدی این توضیح رو بدی چون ما هم دیگه داشتیم شک می کردیم[زبان] پاشو بیا یه پست درست و درمون بذار.خوبی؟

بهناز

میشه بپرسم چه جور عملی بود ؟[سوال] به دکتر می گفتی نمیشه که 24 ساعته بشینم خوبه و بخورم و بخوابم . [خنثی]

زهرا

اتفاقا همین دیشب که دل درد خیلی شدیدی داشتم داشتم با همسرم حرف میزدم و بهش گفتم که من منتی به سر این بچه ندارم چون خودم خواستم و دعوتش کردم بنابراین همه درد و مشکلاتش رو هم به جون باید بخرم...اما خوب حال آدم بده دیگه باید بلاخره به یکی بگه یه جا بنویسه...اصلا ربط نداره که آدم بچش رو دوست نداشته باشه...

ستاره....امروز من

سلام کوچولو منظورم خودتی نه اون که داره واسه خودش میچرخه!!! دکترت راست گفته تو خیلی خودتو درگیر کردی . نباید اینقدر سفر و تحرک داشتی اما خوب ماهی رو هر وقت از آب بگیری خلاصه تازس غصه نخور همه چی درست میشه نیاز به وصیت هم نیست خودتو سرگرم کن تا این مدت تموم بشه