روزنگار

اون روز (پریروز) تا 2:30 شرکت بودم و بعد با همکارام رفتیم ملاقات یکی از همکارا که پیرمردی 70 ساله است و عمل قلب باز داشت. چقدر خوشحال شد، چقدر خوب شد رفتیم... بعد از بیمارستان دیگه برنگشتم شرکت و یه راست رفتم خونه. مامان برام خرید کرده بود و محمد رفته بود گرفته بود و گذاشته بود خونه و رفته بود جلسه. مثل هر روز قرار بود مامان ستیا رو هم برداره و بره خونشون و شب با خودشون بیارنش. خونه مرتب بود تقریباً و فقط شام درست کردن داشتم. در نتیجه هم یه استراحت کوچولو کردم، هم سر صبر و حوصله شام و سالاد رو درست کردم. و آماده نشستیم منتظر مهمونها (دخترخاله ها و همسرانشون و خاله اینا و خانواده ی خودمون) .

تا شب قبلش کلی از دست خودم عصبانی بودم که وسط هفته مهمون دعوت کردم ، اما اون شب اینقدر به همه ی ما خوش گذشت که قرار شد همه ی بازی های ایران رو خونه ما یا یکی دیگه جمع بشیم، البته ایندفعه به شیوه ی قابلامه پارتی! ستیا هم از دیدن هیجان و جیغ و داد بچه ها اول کلی تعجب کرد و بعد دیگه با بقیه بالا پایین میپرید و ایرااااان ایراااان می کرد!

دیروز هم از 7:30 باید شرکت می بودم برای دوره آموزشی. فکر کن ساعت 3 شب خوابیده باشی و 7 هم بیدار شی بدوی بری سر کار !‌ و تازه از هفته ی قبل هم بلیت گرفته بودم که ساعت 6:30 با بچه و باباش بریم نمایش شیرهای دریایی برج میلاد. بعله، گاهی هم همچین هفته های هیجان انگیزی داریم ما! خلاصه با کلی آب و خوردنی و رانندگی هیجان ناک همسر بالاخره سر ساعت رسیدیم. دخترک که کلا از شیرهای دریایی خوشش نیومد و یه کم هم از رنگ سیاه و صداهاشون گُرخید و نگران شد نکنه آقا رو بخوره ! تمام مدت برنامه هم هی این صندلی های پلکانی رو رفت بالا و اومد پایین، دیگه من پایین نشسته بودم و محمد 5-6 ردیف بالاتر که وروجک رو تحت کنترل داشته باشیم توی این مسیر ! کثیفی صندلی ها و دستها و پاها و لباسهای خودش به کنار، یه دفعه که اومد پایین دیدم یه چیزی دهنشه و خودش گفت پسته پیدا کردم!!!!گریه و تا خواستم از دهنش دربیارم قورتش داد!!! تایم برنامه که تموم شد ما سه تا آدم خاکی و لهیده بودیم از بس صندلی درنوردیده بودیم و حرص خورده بودیم! 

داشتیم میرفتیم سمت در خروجی دیدم یکی منو به اسم صدا می کنه، برگشتم و یه خانوم قد بلند محجبه رو دیدم که داره با ذوق جلو میاد، خدایا این چشمها، این نگاه... و قبل از اینکه توی بغل هم گم بشیم یادم اومد، مریم بود، دوست عزیز دبستانم، که البته هنوز فیس بوکی از هم خبر داشتیم ولی از 11 سالگی همدیگه رو ندیده بودیم، یعنی بیشتر از 20 سال پیش....با خواهرش بود که اون روزها 2 ساله بود و الان یه خانوم مهندس خوش رو ، و بچه هاش... . مریم، دوست دندانپزشک و نازنین من سه تا بچه داره، که اولی 7-8 ساله است (و اینقدر منو یاد همین سن مریم می انداخت که کلی چلوندمش) و دومی 3 ساله و سومی 2 سال و نیمه . اونم مثل من از سر کار میومد و چهره ی ساده و نجیبش خسته بود. چقدر خوشحال شدم از دیدنش، چقدر خوشحال شدم که منو دیده توی اون جمعیت (البته کار زیاد سختی هم نبوده، ستیا تنها بچه ای بود که بجای دیدن نمایش شیرهای دریایی پله نوردی می کرد و ما هم تنها والدینی که یه جا مثل آدم ننشستیم!)، چقدر روزم رو ساختی مریم، چقدر خستگیم رو در کردی خانوم دکتر ....

/ 8 نظر / 15 بازدید
هنا

الهی... خدا رو شکر که حال اون روزت به خوشی تموم شد. الهی شکر.

مامان عماد وعمید

خب خدارو شکر از تغییر روحیه.گاهی می گم خوبه که این روزا می گذرند .هرچند عمرمونه ولی بعضی روزا واقعا سختند وخوبه روزای بد میره توی صندوق خاطرات وبعد مدتی شاید فراموش بشه.

خالی بند

میتیل

وای باورم نمیشه. ما هم سه شنبه دفیناریوم بودیم. فک کنم روبروی شما نشسته بودیم. دختر منم پله ها رو هی بالا پایین می رفت همه دست و لباسش ابی شده بود! کاش می دونستم شما اونجایی می دیدمتون اونوقت روز من هم ساخته میشد. ما از همه زودتر پاشدیم اومدیم بیرون

طلا

ستاره..چه حسی داشتی از اینکه دیدی دوستت مامان 3تا بچه است؟...از اینکه بچه بزرگی داره؟...یکی از دوستای من دخترش دیپلم گرفته...اون وقت من یه پسر3ساله دارم...ما کارخوبی کردیم یا اونها؟؟...

ﻣﻴﻨﻮ

اﺧﻲ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﭼﻪ ﺩﻳﺪاﺭ ﺧﻮﺑﻲ[گل]

حمید

بشنو از نَي چون حکايت ميکند*از جدايي ها شکايت ميکند*کَــــــــــــــــــــز نَيستان مرابُبريده اند*ازنَفريم مردو زن ناليده اند*ممنون ميشم به منم يه سري بزني[گل][گل]